قشنگ کوچولو گفت: کسی دوستم ندارد. می دانی چقدر سخت است این که کسی دوستت نداشته باشد؟
تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن…!!!!
خدا هیچ نگفت .
گفت: به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را کثیف می کنم.
آدم هایت از من می ترسند. مرا می کشند برای اینکه زشتم. زشتی جرم من است .
خدا هیچ نگفت .
گفت: این دنیا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها، مال قاصدک ها، مال من نیست .
خدا گفت: چرا مال تو هم هست .
دوست داشتن یک گل، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست.
اما دوست داستن یک سوسک، دوست داستن تو کاری دشوار است .
دوست داشتن کاری است آموختنی؛ و همه رنج آموختن را نمی برند .
ببخش کسی را که تو را دوست ندارد، زیرا که هنوز مؤمن نیست.
زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته. او ابتدای راه است.
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد. زیرا همه از من است و من زیبایم.
چشم های مؤمن جز زیبا نمی بینند. زشتی در چشم هاست. در این دایره هر چه که هست، نیکوست.
آن که بین آفریده های من خط کشید، شیطان بود. شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم! نزدیک بیا و غمگین نباش .
قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچگاه نیندیشید که نازیباست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
يک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامهای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامهای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشتهاند!!…
بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید … او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم … ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله میکشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ‚ ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما
در کوهستانهای منطقه ای ویران از خشکسالی، زندانی در قلعه اش، عارفی می زیست که توانایی آن داشت که زمین خشک را به آب تبدیل کند. مزرعه داران تشنه، پزشک سنتی دهکده را فرستادند تا مرد دانا را راضی کند که آن راز را برملا کند. پزشک بیچاره وقتی در بسته ی قلعه را زد، با دیدن فواره ی روغن جوشان فرارکرد.یک طوطی پیر، حیوان مورد علاقه ی عارف، بیرون آمد و بر روی شانه ی قربانی نشست، در حالیکه کلماتی را که طی این سالها شنیده بود، تکرار می کرد. پزشک خوشحال و شاد به دهکده باز گشت و روستایی ها را جمع کرد، یک مشت خاک برداشت و فرمول های غریبی خواند وآن مشت خاک به آب تبدیل شد. همه حیرت زده برایش کف زدند، سپس از او پرسیدند: این استاد اسرارآمیز چطور است؟ او جواب داد: نمی شناسمش. اینها را از طوطی اش یاد گرفتم. جمعیت منفجرشد. “امکان ندارد که از یک پرنده چنین چیزی یاد گرفت”. به او اتهام حقه بازی زدند و با پرتاب سنگ از دهکده بیرونش کردند.
Alejandro Jodorowsky






bichare koor...