
هرچند يک پرنده ي بي بال و پر نبود
اما نشسته بود … به فکر سفر نبود
دختر دلش هواي سکوني عجيب داشت
يعني که خسته بود وَ اهل خطر نبود
دختر در اين سکوت مداوم که ذوب شد
برعکس کودکيش پر از شور و شر نبود
مانند يک مجسمه بي روح و بي صدا
خاموش بود… پي دردسر نبود
دختر…همان پري…که دلش رنگ آب بود
حالا به فکر موي سپيد پدر نبود
انگار سنگ تيره شد انگار مرده بود
کز کرده بود توي خودش…نه! دگر نبود
اصلن نبود دخترک اما وجود داشت
نه شعر نه ترانه در او کارگر نبود…



bichare koor...