分类为‘دستنوشته ها’的日志

حس غریبیست.. نمیدونم خوبه یا بد..اما برای مدتی منو درگیر خودش کرد…
خودکار من ..برای اولین بار .. تمام تمام شد…من آخرین حرف را “زندگی ” نوشتم.هرچند کمرنگ و بیجان..
دلم گرفت برای خودم.. او بازخورد درد ها و شادیهای دلم بود
دلم گرفت ..برای او .. که عشقبازی او با کاغذ به اتمام رسید
به یاد شعر سهراب افتادم:
زندگی پر و بالی دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد به اندازه ء عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچهء عادت
از یاد من و تو برود
زندگی جذبهء دستیست که میچیند
با تمام وجودم درک کردم این شعررو آخه منم :
چیده بودم با حضورش سیبها
رسته بودم با حضورش گلها
و چه نور افشانده بود
بر دل و دیدهء بارانی من
چقدر نام “تو” را
از درون پنجره ئ تنهایی دل
و به روی صفحه ء کاغذ من
نوشته بود
آه اکنون ..کاغذم تشنهء عشق است
و دلم سر ریز درد
به سراغ قلم دیگری خواهم رفت
ازتبار سرخ عشق
مینویسم اولین حرف .. اولین جوشش عشقبازی او
با روح ترک خوردهء خویش
باز از نو”زندگی”
باز از نو نام “تو”

از خواب می پرم
چیزی یادم نمی آید
فقط از چشمان خیسم می فهمم كه خواب تو را می دیده ام
ای كاش در كنارم بودی
تا سكوت تنهاییم را نیز بشكنی
كنار پنجره می روم
آسمان بر خلاف دل ابریم صاف است
مانند هر شب ستاره ها را می شمارم
یكی كم است….
شاید امشب هم در جایی كسی مانند من ستاره بختش را به بهای دل شكسته ای داده

دیوار های خالی اتاقم از تصویر خیالی زیبای تو پر است
و انعکاس پشت هر گریه زیر سقف
تو در نهایت اشتیاق عاشق شدی
من در نهایت تو
روی میز کاغذ سپید،قلمی خوش تراش
طولش به اندازه ی عمر هر کس به جز ،من
آنچه را نوشته ام خط می زنم و آرام شروع به سایه زدن می کنم
نقش تو پیدا شد
تو هم کلامی ،هم تصویر
گپمان را بزنیم،همین کافی ست
نیامدی که به شکایت هایم گوش بدی
زیر سیگاری اینجاست……توی ته مانده ی چای غرقش می کنم
نور هر چه اندک باشد…..مهم نیست ،کارمان را راه می اندازد
هر وقت زندگی تحمل ناپذیر می شود آدم می تواند،با دهانی پر از یاس
و اشک هایی زلال در چشم پرسه بزند
آن باغ سپید،کاج سپید پوش،و آن استخر افسرده …….با هم خوشند
باریکه ای در باغ که زندگی از کمر کش آن می گذرد،دو نفر که به خیال خود در تاریکی قدم می زدند
یکیشان گفت:دوستت دارم
دیگری جوابی داد که شنیده نشد، هر دو آهی کشیدند که خواهی نخواهی با ناله ی برف زیر پا
در آمیخت
یک نگاه به من بینداز،تا زنده ام مرا بسنج ،پس از آن خیلی دیر است
اگر از جسم گرمم خارج شوم
یخ می کنم
هجده،نوزده،بیست……رفت.
شب ها با کتاب های قدیمی ،شمارش ستاره ها،لذت دیدن رقص برف ،گذشت
اما چیز دیگری حواسم را پرت می کند
می دانی؟
هر که دل به دریا زد رها شد،
در چنین شبی که کمترین سرودش بوسه است،
کاش بین دو نگاه مرا صدا کنی
گاه گاهی که به هم خیره می شویم،تشخیص خدا و بنده چه سخت است
کاش باران بود و تو بودی و یک شب بی انتها
آن وقت به دنیا می گفتم:
خدا حافظ

فکر می کنم دیشب خواب یک واژه ای رو دیدم که رنگ و رویی نداشت
یا درختی بود که برگ نداشت
یا پرنده ای بود که پر نداشت
یا پاییزی جوان
چرا نوشته های من همه سیاهه؟
نکنه چشمام در بین خواب دیشب جا مانده؟
هیچ کس نمیپرسه چرا مشکی پوشم
چرا مشکی می نویسم
چرا نوشته هایم طعم ترانه گرفته
چرا هیچ کس دلش برای هفته ی پیش تنگ نمیشه؟
می خوام برم برای آیینه ی خودم گریه کنم
همیشه وقتی ستاره ها به دیدن من می آیند
سلطه ی سیاه شب همه جارو تسخیر کرده
یادم می افته که چرا از شب می ترسیدم که حالا چرا چشم به راه شبم
گاهی اوقات حال مرا از آیینه ام می پرسیدی
چرا آینده مبهم است؟
چرا گذشته در ذهن من قد میکشه؟
و من فکر میکنم آخرین نگاهت را
آخرین نوازشت را
آخرین گرمی دستت را
راستی کدام دستت بود؟
باز صدایت از راه می رسه
آیینه ام آغوشش را برای گریه ی من باز کرده
حالا تو هی بهانه بیار
در خیال نبودنت به لکنت خوش آمد می گویم
به گیجی می افتم
به تنهایی خیر مقدم می گویم
چقدر شعر در سرم
چقدر توان در دستم
چقدر یارا در نوشتنم
دیگر نبودنت را نمی خواهم حس کنم
به جان همین خط
به حرمت همین متن
به سفارش همین چراغ
همیشه با منی
بی قراری من و واژه هایم معنی نداره
نه لب بی تبسم
نه سکوت شنبه
نمی تواند تو را از من بگیره
فقط بگذار ببینمت
صدای ساز می آید
صدای ساز خود من است که دیگر منتظرم نمی ماند
صدای انگشت های تو
رو ی نت های سکوت
نمی دانی چقدر دلهره پشت پلکم یخ زده
اعتراف می کنم که می ترسم
از این که شاید دیگر مجال باز کردن چشم نباشد
شب صبح نشود
سکوت شکسته نشود
چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود؟
دوست دارم همیشه ببینمت
دوست دارم رنگ چشمانت لباس بپوشی
دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد
همان نوایی که زمزمه می کردی
در همان سکوت امام زاده ی خودمان
آیینه ام خوابیده است خوب من
زمان هم خوابیده است
حالا فرصت گریه هست
کاش این روز ها در تقویم هیچ خدایی ثبت نمی شد
فقط تو می دانی ومن
لب هایم پر از مهر است
پر از اشاره برای چهار حرف نام تو
حالا مرا ورق بزن
سهیل صفحه بعد خط دوم می نشیند
آن قدر منتظر می نشینم تا به خط اول بیایی
بی بهانه
سایه ی سرم باشی
بگویی با منی
همین دو خط برای کتاب زندگی مان کافیست




bichare koor...