分类为‘شعرهاي زيبا’的日志

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید … او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم … ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله میکشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ‚ ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما

, , , ,

شعري زيبا از شيخ بهايي

همه روز روزه رفتن، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدیـنه تا به مـکه، به برهـــنه پای رفـتن

دو لب از برای لبیک، به وظـیفه باز کردن

به معابد و مساجد، همه اعتکاف جستن

ز مــناهی و ملاهی، هـمه احــتراز کردن

شب جمعه‏ها نخفتن، به خـدای راز گفتن

ز وجــود بی‏نیـــــازش، طلب نیــــاز کردن

به خـدا قـسم که آن‏را، ثمر آن قدر نباشـد

که به روی نا امیـــدی در بسـته باز کردن

, , ,

شعر زيباي پرنده از فروغ فرخزاد

پرنده گفت: “چه بويي، چه آفتابي، آه

بهار آمده است

و من

به جست و جوي جفت خويش خواهم رفت.”

پرنده از ايوان

پريد، مثل پيامي پريد و رفت

پرنده كوچك بود

پرنده فكر نمي كرد

پرنده روزنامه نمي خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمي شناخت

پرنده روي هوا

و بر فراز چراغ هاي خطر

در ارتفاع بي خبري مي پريد

و لحظه هاي آبي را

ديوانه وار تجربه مي كرد.

پرنده ، آه، فقط يك پرنده بود … .

متن زيباي بعد از آن از فاضل نظري
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام، هرقدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

متن زيباي ماه من
نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه

من محال است به دیدار تو قانع باشد
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه

به تمنای تو دریا شده ام! گرچه یکی ست
سهم یک کاسه آب و دل دریا از ماه

گفتم این غم به خداوند بگویم، دیدم
که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

صحبتی نیست! اگر هم گله ای هست از اوست
می توانیم برنجیم مگر ما از ماه!