سپتامبر, 2009的日志

متن زيباي وقتی به سن تو بودم از شل سیلور استاین

عمو نگاهش را چرخاند و بی هوا

پرسید : چطوری مدرسه می روی ؟

با خجالت گفتم: با اتوبوس.

عمو زد زیر خنده : وقتی سن تو

بودم دوازده کیلو متر و پا برهنه تا مدرسه

می رفتم .

عمو صبر کرد سبیل تاب داد گفت:

چقدر بار می تو نی برداری ؟

زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم : یک

کیسه گندم .

عمو از خنده ریسه رفت و ماند : به

سن تو که بودم ارابه می کشیدم و یک گوساله

رو از جا بلند می کردم .

برگشت توی چشمام خیره شد و گفت:

دعوا ، چند بار دعوا کردی؟

تکون نمی تونستم بخورم : کتک خوردم

هر دو باری که دعوا کردم.

عصبانی فریاد زد : به سن تو که بودم هر

روز دعوا می کردم، یک بار هم کتک نخوردم .

عمو در حالی که جوش آورده بود : تو

اصلا چند سالته

دستپاچه گفتم: 9سال

آن وقت عمو بادی به غبغب خودش

انداخت و گفت: من وقتی سن تو بودم 10

سالم بود!!!

برای حمایت از ما این مطلب را به دوستان خود معرفی کنید

  • Add to favorites
  • Twitter
  • Facebook
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Digg
  • MySpace
  • Print
  • PDF

شعر زيباي سوتك از دكتر علي شريعتي

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر

از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم ،

سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی

گستاخ و

بازیگوش .

و او هر روز پی در پی

دم گرم خودش را در

گلویم سخت بفشارد .

و خواب

خفتگان

خفتته را

بیدار سازد.

بدینسان بشکند دائم

سکوت

مرگبارم را …

برای حمایت از ما این مطلب را به دوستان خود معرفی کنید

  • Add to favorites
  • Twitter
  • Facebook
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Digg
  • MySpace
  • Print
  • PDF

متن زيباي ای اوج هستی

چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی.

ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود.

امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم بارها نامت را به زبان می آورم .

ستارگان را همچو مروارید های درخشان به تو تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشما نت پناه خواهم آورد.

از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را همچو ستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگین های درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم.

نازنین ،امشب به سراغت خواهم آمد و ستارگان آسمانی را همچو نگین های درخشنده در دستانت  خواهم گذاشت .

ای که همه ی وجودت هستی من است و ای که همه ی خوبی هایت را در وجود خود احساس می کنم و همیشه صدای مهربانت را در سبزه زار ذهنم  تداعی خواهم کرد . امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و همیشه نگاه زیبایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت و هر بار با یاد تو و به عشق تو از آن جنگل سبز و پهناور برای همیشه بوته ای از یاس به یادگار، در قلب خویش خواهم کاشت.

ای خاطره سبز من ، با تمام وجود ،گلبرگ های یاس عشقت را آبیاری خواهم داد و تا ابد سرزمین سبز عشق را  با یاد تو آباد خواهم ساخت و تا همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن تاریکی شب عاشقانه به تو می اندیشم و آرام و بی صدا به خواب همیشگی سفر خواهم کرد.

برای حمایت از ما این مطلب را به دوستان خود معرفی کنید

  • Add to favorites
  • Twitter
  • Facebook
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Digg
  • MySpace
  • Print
  • PDF

متن زيباي تو بهترین پدر دنیا هستی

4 سالگی : بابای من می تو نه هر کاری رو انجام بده.
5 سالگی : بابای من خیلی چیزا می دو نه.
6 سالگی:بابای من زرنگ تر از بابای توست.
8سالگی : بابای من همه چیز رو همنمی دونه.
10 سالگی: قدیما، اون وقتا که بابامهمسن و سال من بود، مطمئنا همه چیز با حالا فرق داشت.
12 سالگی: اوه،بله، طبیعتا، بابای من همهچیز رو در مورد اون نمی دونه . بابا به قدری پیر شده که دیگه بچگی های خودش رو هم فراموش کرده.
14 سالگی: به حرفای بابام توجه نکن . او دیگه از مد افتاده.
21 سالگی : بابام ؟ خدا مرگم بده،او دیگه از رده خارجه!؟
25 سالگی : بابایی چیز هایی در مورد اونمیدونه ،اما خوب، باید هم بدونه ، چونیه پیرهن که باشد بیشتر از ما پاره کرده!
30 سالگی: شاید بهتر باشد از بابا بپرسیم که نظرش در این مورد چیه؟ از هر چه بگذریم او تجارب زیادی تو زندگی کسب کرده!
35 ساگی: من دست به هیچ کاری نمی زنم مگر این که اول با بابام مشورت کنم.
40 سالگی: موندم بابای خدا بیامرزم چطوری کارا رو راست و ریس می کرد. او خیلی عاقل بود، دنیایی تجربه داشت.
50 سالگی: حاضرم همه چیزم رو بدم و در عوض بتونم چند لحظه ای در این مورد با بابای خدا بیامرزم مشورت کنم. حیف که قدر اون همه هوش و ذکاوتش رو ندونستم. خیلی چیزا بود که می تونستم ازش یاد بگیرم!

برای حمایت از ما این مطلب را به دوستان خود معرفی کنید

  • Add to favorites
  • Twitter
  • Facebook
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Digg
  • MySpace
  • Print
  • PDF

شعر زيباي همواره تویی از فريدون مشيري

شب ها، که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می خواندم از لایتناهی

آوای تو می آوردم از شوق به پرواز

شب ها، که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تو، به من می رسد از دور

دریایی و من تشنه مهر تو، چو ماهی

وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان

خوش می دهد از گرمی این شوق، گواهی

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سر خوشم از لذت این چشم به راهی

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همراه تویی، هرچه تو گویی و تو خواهی

برای حمایت از ما این مطلب را به دوستان خود معرفی کنید

  • Add to favorites
  • Twitter
  • Facebook
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Digg
  • MySpace
  • Print
  • PDF

,