
کاش بداني پشت اين سکوتم چه غوغايي برپاست
فرياد مي زنم از درون حيف که فريادم بي صداست
کاش بداني در چشمانم چه چشمه هاي اشکي جوشيده
اشک هايي که هيچ کس بيرون آمدن آنها را نفهميده
کاش بداني اين دل غمگينم بي توچه تنهاست
تنهايي که به اندازه تمامي اين دنياست
کاش بداني پشت اين خنده هايم چه غمي نهان است
غمي که خودش به تنهايي يک داستان است
کاش بداني بدون تووقت مرگ شعر است در لبان من
ديگر نمي چرخد هيچ واژه اي بر فک وزبان من
کاش بداني چشمانم براي ديدن جاي خاليت چقدر بي فروغ است
ديگر تمام دنيا وآدم هايش پيش چشمانم دروغ است
کاش بداني که چگونه غرور و دلم را شکستي
من پرنده تنهايي بودم که پنچره دلت را به رويم بستي







bichare koor...