بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید … او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم … ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله میکشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ‚ ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما

حس غریبیست.. نمیدونم خوبه یا بد..اما برای مدتی منو درگیر خودش کرد…
خودکار من ..برای اولین بار .. تمام تمام شد…من آخرین حرف را “زندگی ” نوشتم.هرچند کمرنگ و بیجان..
دلم گرفت برای خودم.. او بازخورد درد ها و شادیهای دلم بود
دلم گرفت ..برای او .. که عشقبازی او با کاغذ به اتمام رسید
به یاد شعر سهراب افتادم:
زندگی پر و بالی دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد به اندازه ء عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچهء عادت
از یاد من و تو برود
زندگی جذبهء دستیست که میچیند
با تمام وجودم درک کردم این شعررو آخه منم :
چیده بودم با حضورش سیبها
رسته بودم با حضورش گلها
و چه نور افشانده بود
بر دل و دیدهء بارانی من
چقدر نام “تو” را
از درون پنجره ئ تنهایی دل
و به روی صفحه ء کاغذ من
نوشته بود
آه اکنون ..کاغذم تشنهء عشق است
و دلم سر ریز درد
به سراغ قلم دیگری خواهم رفت
ازتبار سرخ عشق
مینویسم اولین حرف .. اولین جوشش عشقبازی او
با روح ترک خوردهء خویش
باز از نو”زندگی”
باز از نو نام “تو”

زندگی را برده بودم با خودم
تا بشویم دست و رویش را
که خوشحالش کنم
عمق استخر وفا
مرد میدانش کنم
زندگی لج کرده بود
کودکانه می گریخت
من به دنبالش شدم
حوصله سر رفت و ریخت
دست های زندگی
پر شد از انبوه غم
من نرفتم سوی او
او شکست در پیچ و خم
مهربان شد این دلم
سوخت از غم های او
من دویدم سوی او
دست من درپای او
زندگی یک خنده کرد
سر به زیر و با وقار
گفت : ای عاشق برو!
من ندارم با تو کار!
حرف های زندگی
گرم بود و آشنا
گفت: من اهل دلم
حل شده ام در صفا
چشم های زندگی
خیره بود در کار عشق
گفتم : اما من چرا؟
خم شدم از بار عشق!
زندگی حرفی نزد
شانه ای بالا کشید
زیر لب آهسته گفت:
آب را دریا چشید
من نشستم پیش او
دست من در موی او
گفتم اما من چرا؟
ره ندارم سوی او!
زندگی جا خورد و گفت
من پُرم از عاشقی
من خودم هم مانده ام
در غم دلداگی!
زندگی از جا پرید
دست ها را در هوا
گفت : من باید برم
پس تو هم با من بیا
گفتم : آخر تا کجا؟
گفت : آن جا را ببین
می رویم تا روشنی
دوست هستیم بعد از این
دست هایم را گرفت
گفت : با هم می رویم
درس اول آشتی
قهر را رد کرده ایم
درس دوم معرفت
یک مداد آماده کن
تا که سر مشقت دهم
بودنت را ساده کن
درس بعدی را نگفت
دست بر چشمش گذاشت
گفت: آن کس برده که
پا به نفس خود گذاشت
درس ها را یک به یک
می شمرد و می سرود
ضربه های قلب من
در صدایش خفته بود
حرف هایش شد تمام
خسته شد از گفتگو
لب به خاموشی گرفت
رفت سراغ شستشو
گفت : از عمق وفا
من ندارم وحشتی
این تویی با طاقتت
تا همین جا نشکنی
این نگفته شیرجه زد
سطح آب شد دایره
دایره ها تو به تو
شد شبیه خاطره
من نشستم گوشه ای
تا که پیدایش شود
عشق گفت: این جا نمان
تا دل همپایش شود
من پریدم توی آب
دست در دامان عشق
زندگی همپای دل
ما همه مهمان عشق

از خواب می پرم
چیزی یادم نمی آید
فقط از چشمان خیسم می فهمم كه خواب تو را می دیده ام
ای كاش در كنارم بودی
تا سكوت تنهاییم را نیز بشكنی
كنار پنجره می روم
آسمان بر خلاف دل ابریم صاف است
مانند هر شب ستاره ها را می شمارم
یكی كم است….
شاید امشب هم در جایی كسی مانند من ستاره بختش را به بهای دل شكسته ای داده

موی تو پیدا شد و این دل و جانم بسوخت
درد دردت نوش کردم جان جانانم بسوخت
هر دم از چشم تو در من آتشی نو در فتاد
با لبت چون آشنا گشتم سراپایم بسوخت
روی تو چون آتش است و روی من پروانه ای
منتت بر جان من،این پر و بالم بسوخت
جسم و دل را سوختم در مجمر عشقت چنان
از حرارت خانه و کاشانه و جانم بسوخت
یک نفس جام می ام ده ساقی سرمت من
با حضورت ساغر و پیمانه و جامم بسوخت
اشک غلتان من از دیده روان گشت چه سهل
عکس رویت را بشست و هر دو چشمانم بسوخ



bichare koor...