标签为‘عاشق’的日志

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید … او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم … ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله میکشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ‚ ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما

برای حمایت از ما این مطلب را به دوستان خود معرفی کنید

  • Add to favorites
  • Twitter
  • Facebook
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Digg
  • MySpace
  • Print
  • PDF

, , , ,

شعري زيبا از شيخ بهايي

همه روز روزه رفتن، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدیـنه تا به مـکه، به برهـــنه پای رفـتن

دو لب از برای لبیک، به وظـیفه باز کردن

به معابد و مساجد، همه اعتکاف جستن

ز مــناهی و ملاهی، هـمه احــتراز کردن

شب جمعه‏ها نخفتن، به خـدای راز گفتن

ز وجــود بی‏نیـــــازش، طلب نیــــاز کردن

به خـدا قـسم که آن‏را، ثمر آن قدر نباشـد

که به روی نا امیـــدی در بسـته باز کردن

برای حمایت از ما این مطلب را به دوستان خود معرفی کنید

  • Add to favorites
  • Twitter
  • Facebook
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Digg
  • MySpace
  • Print
  • PDF

, , ,

متن زیبای آدم من می شوی؟

آدم من میشوی؟
برای حوا بودن تورا کم دارم…
نترس!
خدا در آغوش من است
گناه من دوست داشتن توست
چه عذابی بالاتر از بودن در آغوش یکدیگر
در جهنم این زندگی..؟؟!!

برای حمایت از ما این مطلب را به دوستان خود معرفی کنید

  • Add to favorites
  • Twitter
  • Facebook
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Digg
  • MySpace
  • Print
  • PDF

, ,

شعر زيباي مهمان عشق

زندگی را برده بودم با خودم
تا بشویم دست و رویش را
که خوشحالش کنم
عمق استخر وفا
مرد میدانش کنم

زندگی لج کرده بود
کودکانه می گریخت
من به دنبالش شدم
حوصله سر رفت و ریخت

دست های زندگی
پر شد از انبوه غم
من نرفتم سوی او
او شکست در پیچ و خم

مهربان شد این دلم
سوخت از غم های او
من دویدم سوی او
دست من درپای او

زندگی یک خنده کرد
سر به زیر و با وقار
گفت : ای عاشق برو!
من ندارم با تو کار!

حرف های زندگی
گرم بود و آشنا
گفت: من اهل دلم
حل شده ام در صفا

چشم های زندگی
خیره بود در کار عشق
گفتم : اما من چرا؟
خم شدم از بار عشق!

زندگی حرفی نزد
شانه ای بالا کشید
زیر لب آهسته گفت:
آب را دریا چشید

من نشستم پیش او
دست من در موی او
گفتم اما من چرا؟
ره ندارم سوی او!

زندگی جا خورد و گفت
من پُرم از عاشقی
من خودم هم مانده ام
در غم دلداگی!

زندگی از جا پرید
دست ها را در هوا
گفت : من باید برم
پس تو هم با من بیا

گفتم : آخر تا کجا؟
گفت : آن جا را ببین
می رویم تا روشنی
دوست هستیم بعد از این

دست هایم را گرفت
گفت : با هم می رویم
درس اول آشتی
قهر را رد کرده ایم

درس دوم معرفت
یک مداد آماده کن
تا که سر مشقت دهم
بودنت را ساده کن

درس بعدی را نگفت
دست بر چشمش گذاشت
گفت: آن کس برده که
پا به نفس خود گذاشت

درس ها را یک به یک
می شمرد و می سرود
ضربه های قلب من
در صدایش خفته بود

حرف هایش شد تمام
خسته شد از گفتگو
لب به خاموشی گرفت
رفت سراغ شستشو

گفت : از عمق وفا
من ندارم وحشتی
این تویی با طاقتت
تا همین جا نشکنی

این نگفته شیرجه زد
سطح آب شد دایره
دایره ها تو به تو
شد شبیه خاطره

من نشستم گوشه ای
تا که پیدایش شود
عشق گفت: این جا نمان
تا دل همپایش شود

من پریدم توی آب
دست در دامان عشق
زندگی همپای دل
ما همه مهمان عشق

برای حمایت از ما این مطلب را به دوستان خود معرفی کنید

  • Add to favorites
  • Twitter
  • Facebook
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Digg
  • MySpace
  • Print
  • PDF

, , , , ,

متن زيباي خيال روي تو

دیوار های خالی اتاقم از تصویر خیالی زیبای تو پر است

و انعکاس پشت هر گریه زیر سقف

تو در نهایت اشتیاق عاشق شدی

من در نهایت تو

روی میز کاغذ سپید،قلمی خوش تراش

طولش به اندازه ی عمر هر کس به جز ،من

آنچه را نوشته ام خط می زنم و آرام شروع به سایه زدن می کنم

نقش تو پیدا شد

تو هم کلامی ،هم تصویر

گپمان را بزنیم،همین کافی ست

نیامدی که به شکایت هایم گوش بدی

زیر سیگاری اینجاست……توی ته مانده ی چای غرقش می کنم

نور هر چه اندک باشد…..مهم نیست ،کارمان را راه می اندازد

هر وقت زندگی تحمل ناپذیر می شود آدم می تواند،با دهانی پر از یاس

و اشک هایی زلال در چشم پرسه بزند

آن باغ سپید،کاج سپید پوش،و آن استخر افسرده …….با هم خوشند

باریکه ای در باغ که زندگی از کمر کش آن می گذرد،دو نفر که به خیال خود در تاریکی قدم می زدند

یکیشان گفت:دوستت دارم

دیگری جوابی داد که شنیده نشد، هر دو آهی کشیدند که خواهی نخواهی با ناله ی برف زیر پا

در آمیخت

یک نگاه به من بینداز،تا زنده ام مرا بسنج ،پس از آن خیلی دیر است

اگر از جسم گرمم خارج شوم

یخ می کنم

هجده،نوزده،بیست……رفت.

شب ها با کتاب های قدیمی ،شمارش ستاره ها،لذت دیدن رقص برف ،گذشت

اما چیز دیگری حواسم را پرت می کند

می دانی؟

هر که دل به دریا زد رها شد،

در چنین شبی که کمترین سرودش بوسه است،

کاش بین دو نگاه مرا صدا کنی

گاه گاهی که به هم خیره می شویم،تشخیص خدا و بنده چه سخت است

کاش باران بود و تو بودی و یک شب بی انتها

آن وقت به دنیا می گفتم:

خدا حافظ

برای حمایت از ما این مطلب را به دوستان خود معرفی کنید

  • Add to favorites
  • Twitter
  • Facebook
  • del.icio.us
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Digg
  • MySpace
  • Print
  • PDF

, , , , , ,