
فکر می کنم دیشب خواب یک واژه ای رو دیدم که رنگ و رویی نداشت
یا درختی بود که برگ نداشت
یا پرنده ای بود که پر نداشت
یا پاییزی جوان
چرا نوشته های من همه سیاهه؟
نکنه چشمام در بین خواب دیشب جا مانده؟
هیچ کس نمیپرسه چرا مشکی پوشم
چرا مشکی می نویسم
چرا نوشته هایم طعم ترانه گرفته
چرا هیچ کس دلش برای هفته ی پیش تنگ نمیشه؟
می خوام برم برای آیینه ی خودم گریه کنم
همیشه وقتی ستاره ها به دیدن من می آیند
سلطه ی سیاه شب همه جارو تسخیر کرده
یادم می افته که چرا از شب می ترسیدم که حالا چرا چشم به راه شبم
گاهی اوقات حال مرا از آیینه ام می پرسیدی
چرا آینده مبهم است؟
چرا گذشته در ذهن من قد میکشه؟
و من فکر میکنم آخرین نگاهت را
آخرین نوازشت را
آخرین گرمی دستت را
راستی کدام دستت بود؟
باز صدایت از راه می رسه
آیینه ام آغوشش را برای گریه ی من باز کرده
حالا تو هی بهانه بیار
در خیال نبودنت به لکنت خوش آمد می گویم
به گیجی می افتم
به تنهایی خیر مقدم می گویم
چقدر شعر در سرم
چقدر توان در دستم
چقدر یارا در نوشتنم
دیگر نبودنت را نمی خواهم حس کنم
به جان همین خط
به حرمت همین متن
به سفارش همین چراغ
همیشه با منی
بی قراری من و واژه هایم معنی نداره
نه لب بی تبسم
نه سکوت شنبه
نمی تواند تو را از من بگیره
فقط بگذار ببینمت
صدای ساز می آید
صدای ساز خود من است که دیگر منتظرم نمی ماند
صدای انگشت های تو
رو ی نت های سکوت
نمی دانی چقدر دلهره پشت پلکم یخ زده
اعتراف می کنم که می ترسم
از این که شاید دیگر مجال باز کردن چشم نباشد
شب صبح نشود
سکوت شکسته نشود
چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود؟
دوست دارم همیشه ببینمت
دوست دارم رنگ چشمانت لباس بپوشی
دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد
همان نوایی که زمزمه می کردی
در همان سکوت امام زاده ی خودمان
آیینه ام خوابیده است خوب من
زمان هم خوابیده است
حالا فرصت گریه هست
کاش این روز ها در تقویم هیچ خدایی ثبت نمی شد
فقط تو می دانی ومن
لب هایم پر از مهر است
پر از اشاره برای چهار حرف نام تو
حالا مرا ورق بزن
سهیل صفحه بعد خط دوم می نشیند
آن قدر منتظر می نشینم تا به خط اول بیایی
بی بهانه
سایه ی سرم باشی
بگویی با منی
همین دو خط برای کتاب زندگی مان کافیست
برای حمایت از ما این مطلب را به دوستان خود معرفی کنید