
صدایی می آید
از دورها
تنم می لرزد
سرم میان دو دست
دندان هایم را به هم می فشارم
کنج اتاق نشسته ام
باز هم می لرزم
همه چیز می چرخد
آرام می گویم،وای
آرام تر از آن که خودم بشنوم
چشمانم باز شده
پنجره صدایم می کند
برف می بارد
آرام ،،،آرام
دانه های برف را بدرقه می کنم
تا بستر خاک
وقتی برف می بارد
آسمان مثل دلم روشن است
باید برم به استقبال ،مهمان سپید پوشم
چشم بسته ،نفس حبس
دست هایم را باز می کنم
برف ،برف
گونه ام میزبان دانه های سپید است
سکوت می کنم
انگار دنیا سکوت کرده است
اشک بی اختیار
خلوت من و مهمانم را
به هم می ریزد
صدای پایی میآید
و چشم های نگرانت
من هنوز پرم از فریاد
پرم از بغض
هیچ چیز آرامم نمی کند
نوای دریا
ناله ی باد
نوازش برف
حضور اشک
هیچ چیز
چقدر خسته ام







bichare koor...